آرشیو برایUncategorized

مهتاب به نور دامن شب بشکافت
می خور که دمی خوش‌تر ازین نتوان یافت
خوش باش و بیندیش که مهتاب بسی
خوش بر سر خاک یک به یک خواهد تافت
+
جانی که به رمز، قصه‌ی جانان گفت
ببرید زبان و بی زبان پنهان گفت
تا کی گویی: واقعه‌ی عشق بگوی
چیزی که چشیدنی بود نتوان گفت
+
دل از همه عالم به کنار آمد باز
بگریخت ز لشکر به حصار آمد باز
با این هم درد و رنج آگاه نیم
تا آمدن من به چه کار آید باز

پی‌نوشت: نخیر این‌ها سروده‌ی آقای خیام نیست و دو قرن قبل‌تر آقای عطار این‌ها رو گفته. من از خودم تشکر می‌کنم که مختار نامه‌ی عطار رو برای تولد بابام خریدم. سلام ویرایش آقای شفیعی کدکنی نازنین.

(3) دیدگاه

چارلی کافمن نازنین

درباره‌ی جان مالکویچ بودن چه می‌توانم بگویم؟ چند سال پیش همین‌جوری بیخود و بی‌جهت نوشتم‌‌اش. نمی‌دانم چرا جان مالکویچ را انتخاب کردم. نمی‌دانم ایده‌اش را از کجا آوردم. برای هیچ‌کدام از این‍ها جوابی ندارم. برای هیچ چیزی جوابی ندارم. اصولاً آدمی هستم که جوابی ندارد. گاهی که به قدر کافی دیر باشد و تاریک باشد و ساکت باشد، آدمی هستم که حتی سوالی هم ندارد.

از هرجا که می‌توانید الهام بگیرید. حتی خودم هم نمی‌دانم این یعنی چه. الهام؟ الهام دیگر چه کوفتی‌ست؟ شما فقط می‌نشینید و انتظار می‌کشید. من که فقط همین کار را می‌کنم. می‌نشینیم و انتظار می‌کشم. حتی نمی‌دانم برای چی.

به گمان من مهمترین چیز در کارم این است که حقیقت را بگویم. به گمانم همین‌طور باشد. گمان می‌کنم. اما چرا می‌خواهم حقیقت را بگویم؟ احتمالاً برای این‌که آدمی شناخته شوم که حقیقت را می‌گوید. شاید چیزی بیشتر از این نباشد. بیشتر فقط خودبزرگ بینی است که نقاب صداقت زده. این ژست من است. آهای منم آن بابایی که مسائل را آن‌جوری که هستند می‌گوید. شاید آن‌وقت یک نفر دوستم داشته باشد. من صرفاً آدم بی اهمیتی هستم که دلش می‌خواهد مهم باشد. دلم می‌خواهد دوستم داشته باشند و تحسینم کنند. دلم می‌خواهد همه مرا باهوش بدانند. و در ضمن دلم می‌خواهند همه تصور کنند برای این چیزها تره هم خرد نمی‌کنم. حالا دیدید من کی هستم.

پرونده کافمن - مجله فیلم

(6) دیدگاه

هر انزالی حاوی میلیادرها سلول اسپرم است - تقریباً به اندازه‌ی آدم‍های توی دنیا - که معنایش این است که هر مردی در خودش، بالقوه جهانی کامل دارد. و آن‌چه اتفاق می‌افتد یا ممکن است که اتفاق بیفتد، گستره‌ی کاملی از امکان‌هاست: تخم‌ریزی انبوهی از احمق‌ها و نابغه‌ها، خوشگل‌ها و بدشکل‌ها، مقدس‌ها، کاتاتونیک‌ها، دزدها، کارگزارهای بورس و هنرمندانی بندباز. پس هر مردی تمامی دنیاست و درون ژن‌هایش حافظه‌ای از کل نوع بشر را حمل می‌کند.

اختراع انزوا - کتاب خاطره

(9) دیدگاه

از یک لحاظ خوش‌حالم که زن نیستم:
هیچ‌وقت نمی‌شه فهمید تعریف و تمجیدی که مردها از کارهای زن‌ها می‌کنند به خاطر ذات ِ اون کاره یا به خاطر زن بودن ِ طرف تعریف‌شون. اصولاً فکر کنم خود مردها هم دقیقاً نمی‌فهمن.

(4) دیدگاه

هم‌چنان نسکافه می‌خوریم چت می‌کنیم دود می‌کنیم واترپلو ی ترکیه سوئیس، سلام نیوشا، نگاه می‌کنیم کلدپلی گوش می‌دیم مورچه ها رو فوت می‌کنیم و…
منتظریم.
من که می‌دونم آقای یونیورس داری با ما شوخی می‌کنی. اصلاً هرچی سیم و کابل و وایرلس و اکسس پوینت و لینوکس و ویندوزه، همه‌اش زیر سبیل شماست. سبیل دارین دیگه نه؟ می‌گذارید همه‌ی کارها دقیقه نود جور بشه که ما حال بیشتری ببریم. مگه نه؟

(11) دیدگاه

شعر-عکس

(4) دیدگاه

نامه به یک فرندز

عزیزم “فرندز”

درسته که من چهارده پونزده ساعت مداوم جلوی لاست پهن شده بودم، درسته که این روزها اطرافیانم همه از لاست حرف می‌زنن، درسته که اصلاً مقایسه کردن تو با دیگران کار درستی نیست، درسته که لاست خیلی پر زرق و برق و هیجان انگیزه…
اما می‌خوام بدونی من یک تار‌ موی فیبی رو به کل ِ اون جزیره و آدم‌هاش ترجیح می‌دم.

عاشق خستگی ناپذیر تو

رونوشت: خانم چندگانه، حافظ 240 جزء فرندز

(8) دیدگاه

پس من چی‌کار کنم؟ خوشحال بودم که یکی بیشتر نخوردیم و یکی‌ دیگه‌ش مونده. ولی یادم نبود که این قوطی دومی منو از خودم درمیاره می‌ندازه توی من ِ افسرده‌تر. برم سر وقت گلدون‌ها اصلاً، ها؟ اگه دلم تنگه و دستم به جز به سیگار و بالشت و فیلم نمی‌ره، این باغچه و گلدون‌ها چه گناهی دارن خب؟

نظرات غیرفعال

into the wild

پی‌نوشت: سر هرمس پست سفارشی هم می‌نویسید؟ اگر آره یک پست مفصل هرمسانه در مورد این فرار به طبیعت، پشت کردن به گذشته، مرگ و زندگی در تنهایی، جذابیت فرار کردن از اجتماع آدم‌ها، نمونه‌هاش در ادبیات(مثل لنی) و احیاناً ربط‌شون به دنیای وبلاگی درخواست می‌شه. با تشکر.
پی‌نوشت‌تر: خدایا ازت متشکرم که مارلون براندو رو کشتی و ساخت این فیلم رو ده سال عقب انداختی که شون پن نقش بازیگرهاش رو به این پسرک بچه قرتی مزلف، دی کاپریو، و اون مرتیکه از خود راضی، براندو نده.
پی‌نوشت بازهم: حمیدرضا صدر توی هفت نوشته بود شان پن به الکس به چشم فیلسوف نگاه می‌کنه، به استناد اون سکانسی که الکس با سیب‌ش حرف می‌زنه: “من یک سوپر ولگردم و تو یک سوپر سیب”.
این‌جاست که حمیدرضا صدر نشون می‌ده که چیزی از تی‌آی و لحظات درخشان فوران تی‌آی خبر نداره. اون وقت اگر قرار باشه هر تی‌آی پروری رو فیلسوف بدونیم که دیگه الان این‌جا توی وبلاگستان همه فیلسوف هستن. لازمه تک تک به همه سلام کنم؟

(5) دیدگاه

اد کردن وبلاگ‌ها توی گودر مثل رفاقت چند روزه با آدم‌ها می‌مونه. بدبختانه اغلب بعد از چند روز می‌فهمی که چیزی تو چنته ندارن و جنس تقلبی هستن. در یکی و دو برخورد اتفاقی، خیلی جذاب و نکته‌سنج به نظر میان ولی وقتی پیگیرشون می‌شی می‌فهمی که چیزی که تو رو جذب‌شون کرده فقط همون چندتا پست ِ شیر شده است.

امضا: عالی‌جناب سیزیف ِ از بالا به پایین‌نگر

(2) دیدگاه

« داده های پیشین